![]() |
![]() |
|
| لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ |
|
یعد از عروسی و همخونه شدن روابطمون با هم خوب بود. خوب که نه عالی بود. فراز و نشیب داشت. بالا و پایین داشت. قهر و آشتی هم داشت. اما در مجموع عالی بود. ولی هیچوقت مثل اون روزای اول نشد. هیچوقت نتونستیم برگردیم به روزای قبل از عقدمون. قبول که یواشکی بودن هیجان انگیزه. قبول که شناختن یه نفر که هیچ شناختی ازش نداری هیجان داره. ولی منظورم هیجان نیست. منظورم یه حس عمیقه که اون اولا بود و یواش یواش کمرنگ شد و بعد عروسی کلا محو شد. محو شد تا دیروز. دیروز روز خاصی نبود. مثل همهی روزهای دیگه از شرکت که برگشتیم یه کمی جمع و جور کردیم و یه استراحت کوتاه. کنار متین خوابیده بودم روی تخت و با هم حرف میزدیم. همزمان داشتم به این فکر میکردم که شام چی درست کنم. داشتم فکر میکردم که یکی توی ذهنم، سرم داد زد: "بسه دیگه! یک کمی هم اینجا باش" راست میگفت. روی تخت دراز کشیده بودم اما در حقیقت توی آشپزخونه بودم و داشتم توی فریزر دنبال یه چیزی میگشتم که واسه شام درستش کنم. به حرفش گوش دادم. تصمیم گرفتم شام درست نکنم. زل زدم به متین و کلماتش رو دنبال کردم. که باز یکی توی ذهنم داد زد: "اینجا، اینجا باش" راست میگفت. روی تخت دراز کشیده بودم. اما در حقیقت رفته بودم و داشتم هال رو جمع و جور میکردم. به حرفش گوش دادم. سعی کردم برگردم کنار متین. یهو حس کردم بعد از مدتها دوباره دارم میبینمش. حس کردم بعد مدتها دارم صداش رو میشنوم. حس کردم بعد از مدتها دارم لذت حضورش رو میچشم. یهو حس کردم گمشدهام رو پیدا کردم. همون حس عمیقی رو که از بعد عقد گمش کرده بودم. حس حضور توی حال! نه گذشته و نه آینده... ************************************ بادبادک.کام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
خدا خر را آفرید و به او گفت:تو بار خواهی برد.از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود و همیشه علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و ۵۰ سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد:خداوندا!من میخواهم خر باشم،اما ۵۰ سال برای خری همچون من عمری طولانی است.پس کاری کن فقط ۲۰سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. خدا سگ را آفرید و به او گفت:تو نگهبان خانه انسان خواهی شد.تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و۳۰سال زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد:خداوندا!سی سال زندگی عمری طولانی است.کاری کن من فقط ۱۵ سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد... خدا میمون را آفرید و به او گفت:و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و ۲۰ سال عمر خواهی کرد و یک میمون خواهی بود. میمون به خداوند پاسخ داد:۲۰سال عمری طولانی است،من میخواهم ۱۰ سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:تو انسان هستی.تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.تو میتوانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را بر عهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.و تو ۲۰ سال عمر خواهی کرد انسان گفت:سرورم!گرچه من دوست دارم انسان باشم،اما ۲۰سال مدت کمی برای زندگی است.آن ۳۰سالی که خر نخواست،آن ۱۵سالی که سگ نخواست، و آن ۱۰ سالی که میمون نخواست زندگی کند را به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد... و از آن زمان تا کنون انسان فقط ۲۰ سال مثل انسان زندگی می کند!!!!!!!!!! و پس از آن ازدواج میکند و ۳۰ سال مثل خر کار می کند،مثل خر زندگی میکند و مثل خر بار میبرد! و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،۱۵سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!! و وقتی پیر شد،۱۰ سال مثل میمون زندگی میکند،از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی میکند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!!! و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام ببخشید که چند وقت ه نیستم و بابت اینکه سر نمیزنم معذرت میخوام ، شاید حال و حوصله ی نوشتن ندارم ، امیدوارم همگی دوستانم شاد و سالم و پیروز باشید یا حق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
سلام به همگي و صد سلام فقط به يكي
ساده بگم و برم كه دير ه ، تازه اگه زياد بنويسم ملت ميفهمن چه خبره
اميدوارم كه هرچه بيشتر در اين روز دلتون شاد بشه ممنونم كه سر ميزنيد و ممنونم كه دعوتم ميكنيد به خوندن پست هاتون.ممنون يا حق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
حیفم اومد این عکس قشنگ رو نذارم،ببینید چه زیبا میشه طرح زد!! امیدوارم وقتی یه روزی قلبم و دو دستی دادم به محبوب ه خودم،شکلش و باطنش یه قلب واقعی باشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 3:40 قبل از ظهر توسط عاشق |
|
|
از خدا ممنونم كه يه عالمه نعمت به من داده كه دو دستي هم جمع كردنش سخته
فقط دو سه تا نعمت ديگه ميخوام كه مطمئنم كرمش بيشتر از اينهاست و....
خدايا ممنونتم
با تو تولدی دیگر خواهم داشت اگر حتی به اندازه بر هم ردن پلکهای زیبای تو باشد و زندگي چيدن سيبي است که يايد چيد و رفت يا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
امروز خیلی شادم خیلی خیلی، هرچی بگم کم گفتم.دیروز یه روز خاص بود،خیلی خاص،دیروز رو هیچ وقت فراموشم نمیشه،برای ابراز این شادی خودم،به حساب یه پست عالی گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
خانه ی دوست کجاست؟ در فلک بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشتان نشان داد سپیداری وگفت: نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ سربدر می آورد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد درصمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوچه بردارد از لانه نور واز او می پرسی
-------------------------------------------------------------------------------------------- دیروز استثنایی ترین روز دنیا برای من بود خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شادم خیلی اگر دوست داشتید شما هم سهیم بشید در شادی ه من، موتونید نظر بذارید.ممنون
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
چقده قشنگه آشنایی زیر بارون نم نم اشکها روی گونه های مجنون تاپ تاپ قلبایی که شنیده میشه تو دلهاشون دو تاشون ساکت وآروم انگاری حرف میزنن با هر نگاشون فقط اون خدا میدونه که چه میگذره حالا توی دلهاشون نم نم اشکها رو گونه زیر بارون لااقل دیگه کسی نیست که بگه شده دیوونه وتکان دادن دستاواسه ی هم موقع جدایی از هم نمی دونی که چقدر سخته جدایی زیر بارون نفس حبس تو سینه نگاه پر ازگلایه قطره اشکی روی گونه روی گونه جای بوسه دلم برات خیلی تنگه مهربون خیلی به امید دیدار ه بی جدایی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
خدا گفت : لیلی یك ماجراست ، ماجرایی آكنده از من ، ماجرایی كه باید بسازیش شیطان گفت : یك اتفاق است ، بنشین تا بیفتد . آنان كه حرف
شیطان را باور كردند . نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد . مجنون
اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست
خویشتن
شیطان گفت : آسودگی است ، خیالیست خوش خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود خدا گفت : لیلی جستوجو است ، لیلی نرسیدن است . نداشتن و
بخشیدن
شیطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك خدا گفت : لیلی سخت است ، دیر است و دور از دست شیطان گفت : ساده است ، همین جایی و دم دست . و دنیا پر
شد از لیلیهای زود ، لیلیهای ساده اینجایی ، لیلیهای نزدیك لحظهای خدا گفت : لیلی زندگیست . زیستنی از نوعی دیگر . لیلی
جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود مجنون
زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و میدانست كه لیلی تا ابد طول میكشد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
تقدیم به بهترینم :
عشق زيباست اما غم دارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط عاشق |
|
|
خوب شماها که نمیدونید چه خبر بوده که،همین چند روز پیش تولد عزیزترینم بوده جای همه ی همه تون خالی.الان هم فقط و فقط یه پست کوچولو گذاشتم به خاطر اینکه ملت نگن اهمیت نداد، در عوض تو اون روز تا تونستم ........
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
از همه تون که زحمت میکشید و بهم سر میزنید ممنونم و ببخشید که دیر به دیر سر میزنم برای همه تون آرزوی موفقت و خوشبختی میکنم تا بعد یا حق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
می دانم که بی نام تو
می دانم بی نام تو
می دانم بی نام تو
می دانم که می دانی
گر بگریم گویند دیوانه است
پس بگریم و بخندم تا گویند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد
باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله ديده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله باز قلب پنجره بر روىمن وا مى شود باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود باز هم لاىكتابم مىنهم يك شاخه ياس مىكنم بهر پيامى قاصدك را التماس باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مىشوم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد ؟
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را ،
بیگزاره در نهاد ما نهاد؛
خوب میدانست تیغ تیز را ،
روحش شاد قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط عاشق |
|
|
عشق چون آید برد هوش... دسترسی آسان مطالب گذشته های دور |
| درباره من |
مخور غم جهان گذران. بنشین و دمی به شادمانی گذران. در رسم جهان اگر وفایی بودی. نوبت به تو خود نیامدی از دگران
|
| مطالب دسته بندی شده |
|
محرم عشق خواندني و داستان يادگاري درد دل عاشق انتهای خط |
| دوستان همیشه همراه |
|
وبلاگ یه دوست یه عاشق وبلاگ عزیزترینم عشق ابدی تك و تنها رهگذر آواز آفتاب(مسافران) هر چی دوست داری بگو بهروز افسون افشين عاشق |
| آمار وبلاگ عاشق |
|
|
| آهنگی از سیاوش قمیشی |
|
|
| وقت طلاست |
|
|